تبليغاتX
دل ندادن به بلا سنگدلی می خواهد . . .
به خدا چنین شتابان ؟

جایی خوندم برادری بی طاقتی می کرد برای رفتن ...

شاید

تعداد شهدای 20 ساله ی ما انقدر هست که برخی فکر میکنن دیر شده.

اما اینکه چرا جنس زن از این واقعه عقب مونده به جوابی نمی رسم ...

واقعا تعجب می کنم وقتی می بینم جوونای ما 18 ساله و حتی کمتر ،

در حالی که 2-3 سال از تکلیف شون گذشته ، انقدر زود به حقیقت رسیدن !!!

وقتی برادرمون گله از سن و سالش میکنه ،پس خواهرا باید فاتحه ی خودشون رو بخونن از این بیچارگی .

موندم دختران ما که زودتر به جایگاه تکلیف می رسند چرا از مابقی مسیر جا می مونند ؟

یعنی لیاقت ما خیلی پایین تر از مرد هاست ؟ مگه ائمه اطهار شهادت را از مادرشان یاد نگرفته اند ؟

چرا اینجوری شده ؟ واقعا مغزم از کار افتاده .

قصد نداشتم از سن و سال برسم به جنسیت .

زن گمشده امروز


حرص نوشت :

بدجوری کتاب "بیوتن" آقای امیرخانی داره خفه م می کنه .

البته ایشون حق به گردن مردم دارند اما من دلم میخواد این کتاب رو ریز ریز کنم .

نمیدونم چرا عاقبت ارمیای معمر ، شخصیت کتاب "ارمیا" در "بیوتن" از این رو به اون رو شده ؟

خاصیت زمان اینه که آدما انقدر راحت رنگ عوض می کنن ؟

چقدر نامردی تمام باورها رو شست ، گذاشت کنار .

خلاصه حاضرم این کتاب رو بی هیچ بهایی ببخشم ، فقط جلو چشمام نباشه .

شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391به قلم: فاطمه

نزول کوثر

رسم شده بخاطر نداشتن اسمهای عجیب و غریب

و بهره مندی از اسامی متبرک حضرت فاطمه ی زهرا (س) هدیه اهدا میکنند. 

ماندم به رسم چی ؟ میخواهند فرهنگ اسلامی را رواج دهند ، انقدر ساده و بی سطح ؟

یا می خواهند بچه هایمان را عادت دهند تا به دنبال کسب جایزه باشن ؟

برای چه یادشان میرود که به یاد آورند داشتن لیاقت این اسامی را ؟

اصلا این تنها پوسته ی ماست که فاطمه ایم یا زهرا .

تازه خدا به داد برسد آنوقت که آخر کار محکوم میشویم به اینکه چرا بر اسم هایتان باقی نماندید ؟

کمی فرصت دادن به ما روشن میکند که کار از تقدیر گذشته و باید اصل را ستود نه ظاهر .

حال که اسم من فاطمه است ، هدیه نا گرفته ام را تقدیم میکنم به مادرم

که اگر چه نامش فریباست اما سیره و مسلک فاطمی دارد .


روز آمدن مادرتان به این عالم تبریکی دارد به رسم گذر نسیم فاطمی اش از درگه ویران ما .

درد نوشت :

به همراهی لحظه لحظه های عمرم با تو ای دنیا ، ذره ذره کم می شوم .

و با تک تک ضعف هایم ، تمام آرزو ها و فرد فرد رویاهایم بر باد میرود .

می شود آیا ما را از جاده ی دنیا منحرف کنی تو ای صاحب زندگان و رفتگان ؟

سهم آنکه دست اشاره ی خواسته هایش را دراز می کند آیا ضربه است ؟

و این ناخنک زدن هایمان بر زیبایی ها به رسم فنا شدن نیست آیا ؟

کمی نگاه به هلاک شدنمان بینداز!!!

سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391به قلم: فاطمه

با ساغر کربلا

وقت آن رسیده جاماندن را متذکر شویم . ماندن از قافله ای که منتسب است به شه عشق .

آن وقت ها که میگفتن جاده و اسب مهیاست بیا تا برویم .

به یاد آورید لحظه های ناب دل بستن به هادی راه و زیر سایه ی نورش تاختن را .

 پا در جای پای سردار مولا گذاشتن تا رسیدن به صحنه ی حساس رقابت در فتح قلب مادر .

مسیر میگذرد تا به جایی که باعبور از جوگیر شدن هایمان ، به یادمان می آید سرخود قدم برداشتن هایمان .

وقتی میتوانستیم بهاری شویم و شکوفه بزنیم ، با ندید گرفتن وجود نازنین صاحب کاروان و باغبان دلمان ،

به یاد آورید پاییزی شدن ، ریزش ها و گل نکردن هایمان را .

با حرکتی ناشیانه ماندن از مرکب و تشنگی های نفس و بدتر از آن به اسارت اغیار در آمدن ،

به یاد آورید فریادهای دادخواهی را .

اما تنها انتظار می ماند . انتظار ما از او و او از ما .

زمانی که ذره ای از داغ مانده بر جگر علی را کم نکرده ایم و صورتمان از کینه ی دشمن علی سرخ نشده ،

و آن وقت ها که حسنین علیهما السلام در غصه ی بی مادری شان گریه می کردند ،

ما برای نداشته های دنیا و نفس مان غصه می خوردیم ،

دیگر چه انتظاری می ماند از دستگیری عباس و بالا بردن پرچم نگاهمان نزد فاطمه ؟

جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391به قلم: فاطمه